یه هفتــه تحملِ دوری از مامان تو این وضعیت.، تلاشِ اطرافیانم واسه گم و گور کردنِ ذهنـــم از حادثه ی اخیــر.، تنهایی و جنگِ روانی با خودم.! و گاهـی حتی اطرافیــانِ فلک زده َم.! همـه ی اینا تو این یه هفته پـاره َم کرد.! تلاشِ یه سری آدمِ احمق واسه فهموندنِ اینکه میتونستم نداشته باشمــون مامان و پوری رو.. وَ حتـــی از نوشتنِ این حرفایِ احمقانه هم اشک اَمونــم نمیـده.! اگه میشد جمعـه ی اخیـر رو از تو تقویم پاک کرد چی میشد.! نه واسه دعوایِ مُفصلم با آدمی به اسمِ بابا.! واسه لت و پار شدنِ مامان و پوری تو اون تصادفِ احمقانــه.. واسه ندیدنِ مامانم تو اون ریخت و قیافـه.. واسه نداشتنشون تا همین الان.. نه واسه انداختنِ من بیرون از اون خونــه ی لعنتی.! نه واسه کم محلــی به بابایی که حقــش بیشتر از این حرفا بود.. واسه مامان.، واسه پوری.. دلتنگــم و بیشتر آشوبــم از ندیدنشون.، نداشتنشــون..

پ.ن: و من هنوز هم از اعماقِ گلویِ بغض آلودم ازش متنفــــرم..








