پدر آشغال ترین موجودِ دنیــــــاست.! همین و دیگر هیچ.!

پ.ن: سیگار پشتِ سیگـــار..
پ.ن: بمیــــره حتی سرِ خاکش هم نمیرم که بخوام بشاشم بش.!
پدر آشغال ترین موجودِ دنیــــــاست.! همین و دیگر هیچ.!

پ.ن: سیگار پشتِ سیگـــار..
پ.ن: بمیــــره حتی سرِ خاکش هم نمیرم که بخوام بشاشم بش.!
مثه این بچه کوچولوا که خوندن نوشتن بلد نیستن فقط عکسِ مجله ها رو میبینن شدم.! انگار حسِ بصری م و کم بهش توجه کردم اینجوری شده.!! حتی بلاگایی که هر روز باید میخوندمشون هم نمیتونم بخونم.!! فقط بازشون میکنم عکساشونو نگاه میکنم.!! حوصله ی روده درازی آ یِ هیشکی رو ندارم.!! حتی پشتِ تلفن.! انگار مغزم پُر شده.!! نیاز به تخلیه داره شدیداً.! هرکی ازم هرکاری میخواد میزنم تو ذوقش.! به بدترین نوعِ ممکن.! بعــداً.! بعـــداً بعــــداً.! امیدوارم تموم شه این دوره ی پریودِ مغزی.، این دوره یِ موکول کردن همه چی به بعداً.! سریعاً لطفاً.! تا اطرافیانم ازم نا امید نشدن.!

پ.ن: این روزا با خانوم شدنِ اخیـــرم رابطه ی شدیداً معکوسی داره.!! انگار زیاده روی شده توش.!
امروز روزِ استراحت ِ.! با اینکه عاشقِ روزای شلوغِ زندگی ام ولی با تمامِ سلول آی بدنم دارم از امروز لذت میبرم.! هیچی غیر از یه فنجون چای و بیسکوییت های نیم چاشتِ نان سینا که هیچوت ازشون سیر نمیشم و تمامِ طولِ روزایِ تعطیلی که میری سرِ کار رو به بهونه ی اونا سر میکنم هم بهم نمیچسبه.. همراه با پِلی لیست جدید.! حتی از آهنگایِ موردِ علاقه م هم میگذرم واسه امروز.! از سیگار هم خبری نیست با وسوسه ی شدیدی که تو این هوای بارونی ول کنِ آدم نیست.! به جای تقویمِ پارچه ایم هم اینجا رو ترجیح دادم.! با اصرارِ شدیدی که به شنیدنِ موزیک های سِلکت شده ی خودم نشون میدم همیشه.، امروز فهمیدم میتونم تجدید نظر کنم در این رابطه.! دیشب اونقدر خسته بودم که قبلِ خوندنِ صد سال تنهایی خوابم برد.. ولی امروز روزِ استراحت ِ.! بهش دست نمی زنم تا امروز تموم شه.! فک کنم همینقدر واسه ثبتِ امروز کافی بود....

پ.ن: از تمومِ روزایِ امسال تا قبلِ همین روزِ استراحت.، کمالِ استفاده رو بردم.. مثلِ امروز بی نظیــر..
همین الان شال و کلاه میکنم میرم هرجایی که پاهام ببردم.! کلیدمم تو دستم.. واسه خط انداختن رو هرماشینی که دلم خواست.. تمومِ پولایِ توی کیفمم میدم بستنی میخرم.. تلافیِ تمامِ روزای سردی که آیس پک نخوردم.! میرم میشینم تو پارک.، هرکی اومدم نشست بغلم باهاش درد و دل میکنم.! بهش میگم دیشب چقدر گریه کردم.. اونم همنقدری که تو واسه همکارِ جدیدت دلسوزی کردی واسم دلسوزی میکنه.! بعدشم پا میشم میرم تمومِ جاهایی که خیلی وقته پیاده نرفتیمو تنهایی گز میکنم.! اونقدر میرم که شب جنازه مو بیارم واست.! بعدشم با زشت ترین لباسام ولو میشم تو تخت و پشتمم میکنم بهت میخوابم.. تا فردا که قرصایِ اعصاب حسابی خانومم کنه همینجوری بچه بازی درمیارم.!

پ.ن: یه وقتایی هم هست که آدم باید خودشو حسابی بزنه به نفهمی.! امروز یکی از همون روزاس.!
ینی اصلاً اینقدر این آهنگ بهم آرامش میده و میبردم تو یه حال و هوای دیگه که قابلِ وصف نیست.. واسه اولین بار عاشقِ آهنگِ یه فیلم شدم که تا به حال ندیده بودمش.. اونقدر بال بال زدم واسه پیدا کردنش و پیداش نکردم دیگه بیخیالش شدم.. تا اون اتفاقِ خوب.. تا دیشب.. مامانم قبلش بهم تلفن کرده بود و گفته بود امروز یکی از اون روزایِ خاصِ سالِ که واسه هر زنی چند بار تو سال تکرار میشه و انگار تازه از مادر متولد شده.. گفت امشب یه آرزو کن.. اندازه ی آرزوی تولد.! اونقدر خسته بودم که هیچ آرزویِ خاصی تو سرم نبود.. همینجوری که داشتم برنج آبکش میکردم گفتم خدایا امشب یه اتفاقِ خوب بی افته.، همین امشب.! و افتاد.. تو اومدی و انگار که خدا آرزومو انداخته بود تو بغلِ تو که خودت بهم هدیه بدیش.!! همینجوری که کنترل تی وی رو گرفته بودی و مثلِ همیشه کانال به کانال میکردی یهو رو یه کانال خشکِت زد مثلِ همیشه.! ولی با کلی فرق از همیشه های قبلی.! منم که سرم گرمِ غذا کشیدن و اصلاً تو باغ نبودم.. رومو که کردم اونور یهو جیغ کشیدم و پریدم تو بغلت.. تا آخرش چشامو از تلوزیون برنداشتم.، تا اونجایی که رسید به آهنگی که میمیرم واسش.. سرمو گذاشتم رو شونه ات.، بغضمم قورت دادم مثلِ همیشه که این آهنگو گوش میکنم و گریه م میگیره.! و یه شبِ خوبِ دیگه هم خاطره شد..

پ.ن: روزایی که فکر میکنی به هیچ دردی نمیخوری.، خدا با تمامِ وجود بهت میفهمونه که اشتباه میکنی..
روزمرگی رو.. میشه تحملش کرد ولی یه وقتا نه دیگه..مثه امروز و تمامِ روزای تعطیلی که خودمو حبس کردم تو خونه.. که تو رو نداشتم.. که هی سرمو گرم کردم تا یادم بره نیستی.. که عروسکامو بغل کردم جایِ تویِ نداشته َم.. دلمو خوش کردم به تلفنی حرف زدنای مختصر مفید.. اونقدر که تمومِ ذخیره هام از وجودت ته کشید و تموم شد.. اونقدر که مجبور شدم خودمو بخورم.! تمومِ سیگارای دنیا هم که سهمِ تو میشه.. به من فقط پاکتای خالیش میرسه.. این بار باید یه پاکت واسه خودم قایم کنم.. که تو این روزای مبادا..روزای بی تو حداقل بشه باهاش خاطره دود کرد..

پ.ن: سهمِ من از زندگی اینقدر خوشبختی نبود..........................................
دلم میخواد فقط بنویسم.. نه از چیزایی که نیست.. از دردایی که هست.. از بغض هایی که تو گلوم خفه میشه.. از کارایی که وظیفم نیست و وظیفه دونسته میشه.. از زندگی مشترکی که تنهاییش سهمِ منه.. از نگاهایی که از زیرِ ذره بین بهم میشه و من هنوز نتونستم خودم باشم زیرِ بارِ این همه توقع.. من چی خواستم و چی شد.. اونا چی میخوان و من به کدوم مسیر میرم با تمومِ این خواسته ها.. یه وقتا فکر میکنم دارم اونقدر از خود گذشتگی نشون میدم که خودمو از بین میبرم.. ولی حاضرم واسه خودم کم بذارم و واسه زندگیم همه چی رو.. که ازم راضی باشن.. شایدم باید خودم نباشم تا ازم راضی باشن.. شاید باید نقش بازی کنم تا همه لذت ببرن.. ولی خودم زیرِ اون نقابه ذره ذره آب شم.. اگه گلایه نمیکنم.، اگه آرومِ آرومم.، حتی اگه دیگه به سختی جلو کسی اشک میریزم.، هیشکی از تنهاییام خبر نداره.. هیشکی نمیدونه چقدر با خودم میجنگم.. چقدر سرِ خودم داد میزنم.. چقدر خودمو میخورم.. همه فقط اون ظاهرِ آرومو میبینن و هیچی نمیفهمن.! شاید باید نفهمن.. شاید اینجوری واسه همه بهتر باشه.. شاید از نقشم راضی باشن.. ولی من هنوز همون آدمِ مالیخولیایی رو دارم تو خودم.! ازم جدا نمیشه.، فقط پشتم قایم میشه و همه فکر میکنن مُرده.!

پ.ن: خیلی سعی کردم قوی باشم.. هیچ حرفی نزنم.. دروغ بگم به همه که تونستم بُکشم اون آدم بده رو.، ولی به خودم که نمیتونم دروغ بگم..
یکی از بدترین هاش.. بدتر از اونی که بتونم بهش فکر کنم حتی.. همیشه فکر میکردم بیست و سه سالگی یه شروعِ خوب باشه واسم.. همیشه منتظرش بودم.. همیشه لحظه شماریش کردم تا برسم بهش.. رسیدم ولی خیلی با اونی که دوس داشتم برسم فرق داشت.. یه وقتایی آدما واسه رسیدن به بدبختی لحظه شماری میکنن.. واسه چیزایی که هیچ وقت نمیدونن انتظارشونو میکشه.. اگه اینجا رو نداشتم.، اگه همین امشب.، شبِ بیست و سه سالگی.، با این همه بغض.، نفرت.. از آدما.. از تولد.. از بیست و سه سالگی و شاید همه ی هستی م اینجا رو هم نداشتم تا صب دَووم نمیاوردم.. شک ندارم که نمیاوردم.! امسال ُ به افتخارِ مزخرف ترین آدمِ دنیا که مزخرف ترین تولدِ دنیا رو واسم درست کرد آرزویِ شبِ تولدمو هدر میدم.. شاید یه سال بی اَرزه به تمومِ سالای زندگیم بدونِ وجودِ نحسش..

پ.ن: م ا د ر ش و ه ر مزخــــــــــرف ترین موجودِ رویِ زمین است.!
کجایِ راه رو اشتباه رفتیم که قصه مون اونجوری که میخواستیم نشد.. اونجوری که واسش نقشه کشیده بودیم نیست و انگار هیچ وقت نمیخواد باشه.. میخواستم واست جدای از اون همه تکرار بشم.. میخواستم واسم خوشبخت ترین مردِ دنیا باشی.. چی شد که تکراری شد.. سرد شد.. تموم شد همه ی اون همه احساسِ قشنگ.. به این زودی فاتحه اش داره خونده میشه.. دارم بی احساس میشم.. بی احساس میشی.. یه سری کارای تکراری که داره میشه وظیفه شب و روزمونو بهم میدوزه.. نه من تو رو میبینم نه تو منو.. میخواستیم "ما" بشیم.، چی شد من شدیم.. اگه یه من بودم و یه "تو" شاید میرسیدیم به رویاهامون.. ولی حالا یه سدِ بزرگ جلومونه که هر روز داره زندگیمونو کمرنگ تر میکنه.. یه توفیقِ اجباری.. یه اتفاقِ تلخ که هر هفته باید تکرار بشه و تا میاییم فراموشش کنیم دوباره یه هفته ی دیگه.. یه توفیقِ اجباریِ دیگه و دعوا و دعوا و دعوا سرِ بچه بازیای آدم بزرگا.. کاش یه پاک کنِ بزرگ بود.، میشد همه ی آدمایی که باعثِ دعوامون میشن رو باهاش اونقدر محکم پاک کنیم که مثلِ بچگیا کاغذش پاره شه.. کاش از زیرِ بُته سبز میشدی.. سبز میشدم.. کاش آدم بزرگا اونقدر پا به پایِ ما بچگی نمیکردن.. کاش میفهمیدن.. کاش حوشبختیمونو از تهِ دل میخواستن.. کاش.. کاش.. کاش.. کاش میشد بهشون فهموند چقدر زندگیمونو زهر کردن.. کاش اصلاً نبودن.!
به قدیم ترا که فکر میکنم میبینم چقدر خوشبخت بودیم.. چون یه من بودم و یه "تو".. چون مامانت نبود.. مامانم نبود.. چون مجبور به جبر های زوریشون نبودیم.. چون داشتیم خودمون بزرگ میشدیم.. چون به زور بزرگمون نمیکردن.. چون داشتیم عاشقی میکردیم.. داشتیم عاشقی رو یاد میگرفتیم.. چون تنها نبودیم.. تنها نمیدیدنمون..
چقدر غم داره دلم.. چقدر آرزومه میتونستم حرفامو بهشون بفهمونم.. چقدر داغونم از اینکه نمیخوان منو کنارِ "تو" ببینن.. چقدر سخته زندگیِ به اصطلاح مشترک وقتی هنوز مشترک نمیبیننت.. وقتی هنوز بهت شک دارن که میتونی از پسش بر بیایی یا نه.. میتونی مثلِ مادر از بچشون مراقبت کنی.. یا هر هفته نیاز به دستِ محبت کشیدن رو سرش دارن.. هر هفته مجبور باشی ببینی و هیچی نگی.. خیلی غم داره دلم..

پ.ن: کاشکی برگردن اون روزا که فقط همدیگه رو داشتیم..
میخوام از یه شروعِ تازه بگم ولی نمیدونم از کجاش باید شروع کنم.. اونقدر فقط از غم و غصه هام نوشتم بلد نیستم عاشقانه نوشتن رو.. دنیامون اونقدر قشنگه که دلم نمیخواد هیشکی جز خودم و "تو" رو توش راه بدم.. دلم میخواد اونقدر من باشم و " تو" باشی تا خسته شیم از هم.! اونقدر دو تایی بریم و بریم تا جایی نباشه واسه رفتن.. دنیامون تَه نداشته باشه.. گِرد ِ گِرد.. هرچی بریم تموم نشه.. مثه آدم و حوا که خودشون بودن و خدا..

پ.ن: هیشکی جز "ما" به دادِ ما نمیرسه.. پس بیا یه من باشم.، یه "تو"..