درباره نویسنده
شمیم
می‌شود وقتی از کنارم می‌گذری موهایم را بهم بریزی بعد مرتب‌شان کنی؟!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • شمیم
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ..I Am Afraid.!..
  • Happy My WORST BirthDay.!
  • ..Hate This Way..
  • ..Happy Togeder..
  • .. Take It Easy.!..
  • ..This Is Our Night..
  • ..Todays Colour..
  • ..Cry, Singing., Screaming..
  • ..World Is Mine..
  • .. Shut Up & Hug Me..
  • ..All I Feel..
  • ..Such A Real Bitch..
  • ..I Can Let You Go..
  • .. Visions Of Love & Hate..
  • ..November Rain.!..
  • ..I'm The Only One Who Knows Your Heart..
  • ..Do You Remember.?!..
  • ..Mad World..
  • All Good Things
  • Oh My....?!
  • ..Whatever Dies Was Not Mixed Equally..
  • ..Angeles Walk Among Us..
  • ..Wish U Where Here..
  • ..I Lost My Black Star..
  • ..Searchin For Ur Voice..
  • ..MUST BE LOVE..
  • ..Snow Time..
  • ..Hot & Cold..
  • ...Bang Bang...
  • ..Remember 17 Month Ago.!!..
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • آذر ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
دوستان من
     
کدهای اضافی کاربر


ShamiM23
..I Am Afraid.!..
نویسنده: شمیم - ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

دلم میخواد فقط بنویسم.. نه از چیزایی که نیست.. از دردایی که هست.. از بغض هایی که تو گلوم خفه میشه.. از کارایی که وظیفم نیست و وظیفه دونسته میشه.. از زندگی مشترکی که تنهاییش سهمِ منه.. از نگاهایی که از زیرِ ذره بین بهم میشه و من هنوز نتونستم خودم باشم زیرِ بارِ این همه توقع.. من چی خواستم و چی شد.. اونا چی میخوان  و من به کدوم مسیر میرم با تمومِ این خواسته ها.. یه وقتا فکر میکنم دارم اونقدر از خود گذشتگی نشون میدم که خودمو از بین میبرم.. ولی حاضرم واسه خودم کم بذارم و واسه زندگیم همه چی رو.. که ازم راضی باشن.. شایدم باید خودم نباشم تا ازم راضی باشن.. شاید باید نقش بازی کنم تا همه لذت ببرن.. ولی خودم زیرِ اون نقابه ذره ذره آب شم.. اگه گلایه نمیکنم.، اگه آرومِ آرومم.، حتی اگه دیگه به سختی جلو کسی اشک میریزم.، هیشکی از تنهاییام خبر نداره.. هیشکی نمیدونه چقدر با خودم میجنگم.. چقدر سرِ خودم داد میزنم.. چقدر خودمو میخورم.. همه فقط اون ظاهرِ آرومو میبینن و هیچی نمیفهمن.! شاید باید نفهمن.. شاید اینجوری واسه همه بهتر باشه.. شاید از نقشم راضی باشن.. ولی من هنوز همون آدمِ مالیخولیایی رو دارم تو خودم.! ازم جدا نمیشه.، فقط پشتم قایم میشه و همه فکر میکنن مُرده.!

پ.ن: خیلی سعی کردم قوی باشم.. هیچ حرفی نزنم.. دروغ بگم به همه که تونستم بُکشم اون آدم بده رو.، ولی به خودم که نمیتونم دروغ بگم..

نظرات ()



Happy My WORST BirthDay.!
نویسنده: شمیم - ۱۳٩٠/٩/٢۳

یکی از بدترین هاش.. بدتر از اونی که بتونم بهش فکر کنم حتی.. همیشه فکر میکردم بیست و سه سالگی یه شروعِ خوب باشه واسم.. همیشه منتظرش بودم.. همیشه لحظه شماریش کردم تا برسم بهش.. رسیدم ولی خیلی با اونی که دوس داشتم برسم فرق داشت.. یه وقتایی آدما واسه رسیدن به بدبختی لحظه شماری میکنن.. واسه چیزایی که هیچ وقت نمیدونن انتظارشونو میکشه.. اگه اینجا رو نداشتم.، اگه همین امشب.، شبِ بیست و سه سالگی.، با این همه بغض.، نفرت.. از آدما.. از تولد.. از بیست و سه سالگی و شاید همه ی هستی م اینجا رو هم نداشتم تا صب دَووم نمیاوردم.. شک ندارم که نمیاوردم.! امسال ُ به افتخارِ مزخرف ترین آدمِ دنیا که مزخرف ترین تولدِ دنیا رو واسم درست کرد آرزویِ شبِ تولدمو هدر میدم.. شاید یه سال بی اَرزه به تمومِ سالای زندگیم بدونِ وجودِ نحسش..

پ.ن: م ا د ر ش و ه ر مزخــــــــــرف ترین موجودِ رویِ زمین است.!

نظرات ()



..Hate This Way..
نویسنده: شمیم - ۱۳٩٠/٩/۱

کجایِ راه رو اشتباه رفتیم که قصه مون اونجوری که میخواستیم نشد.. اونجوری که واسش نقشه کشیده بودیم نیست و انگار هیچ وقت نمیخواد باشه.. میخواستم واست جدای از اون همه تکرار بشم.. میخواستم واسم خوشبخت ترین مردِ دنیا باشی.. چی شد که تکراری شد.. سرد شد.. تموم شد همه ی اون همه احساسِ قشنگ.. به این زودی فاتحه اش داره خونده میشه.. دارم بی احساس میشم.. بی احساس میشی.. یه سری کارای تکراری که داره میشه وظیفه شب و روزمونو بهم میدوزه.. نه من تو رو میبینم نه تو منو.. میخواستیم "ما" بشیم.، چی شد من شدیم.. اگه یه من بودم و یه "تو" شاید میرسیدیم به رویاهامون.. ولی حالا یه سدِ بزرگ جلومونه که هر روز داره زندگیمونو کمرنگ تر میکنه.. یه توفیقِ اجباری.. یه اتفاقِ تلخ که هر هفته باید تکرار بشه و تا میاییم فراموشش کنیم دوباره یه هفته ی دیگه.. یه توفیقِ اجباریِ دیگه و دعوا و دعوا و دعوا سرِ بچه بازیای آدم بزرگا.. کاش یه پاک کنِ بزرگ بود.، میشد همه ی آدمایی که باعثِ دعوامون میشن رو باهاش اونقدر محکم پاک کنیم که مثلِ بچگیا کاغذش پاره شه.. کاش از زیرِ بُته سبز میشدی.. سبز میشدم.. کاش آدم بزرگا اونقدر پا به پایِ ما بچگی نمیکردن.. کاش میفهمیدن.. کاش حوشبختیمونو از تهِ دل میخواستن.. کاش.. کاش.. کاش.. کاش میشد بهشون فهموند چقدر زندگیمونو زهر کردن.. کاش اصلاً نبودن.!
به قدیم ترا که فکر میکنم میبینم چقدر خوشبخت بودیم.. چون یه من بودم و یه "تو".. چون مامانت نبود.. مامانم نبود.. چون مجبور به جبر های زوریشون نبودیم.. چون داشتیم خودمون بزرگ میشدیم.. چون به زور بزرگمون نمیکردن.. چون داشتیم عاشقی میکردیم.. داشتیم عاشقی رو یاد میگرفتیم.. چون تنها نبودیم.. تنها نمیدیدنمون..
چقدر غم داره دلم.. چقدر آرزومه میتونستم حرفامو بهشون بفهمونم.. چقدر داغونم از اینکه نمیخوان منو کنارِ "تو" ببینن.. چقدر سخته زندگیِ به اصطلاح مشترک وقتی هنوز مشترک نمیبیننت.. وقتی هنوز بهت شک دارن که میتونی از پسش بر بیایی یا نه.. میتونی مثلِ مادر از بچشون مراقبت کنی.. یا هر هفته نیاز به دستِ محبت کشیدن رو سرش دارن.. هر هفته مجبور باشی ببینی و هیچی نگی.. خیلی غم داره دلم..

پ.ن: کاشکی برگردن اون روزا که فقط همدیگه رو داشتیم..

نظرات ()



..Happy Togeder..
نویسنده: شمیم - ۱۳٩٠/۸/٢۱

 میخوام از یه شروعِ تازه بگم ولی نمیدونم از کجاش باید شروع کنم.. اونقدر فقط از غم و غصه هام نوشتم بلد نیستم عاشقانه نوشتن رو.. دنیامون اونقدر قشنگه که دلم نمیخواد هیشکی جز خودم و "تو" رو توش راه بدم.. دلم میخواد اونقدر من باشم و " تو" باشی تا خسته شیم از هم.! اونقدر دو تایی بریم و بریم تا جایی نباشه واسه رفتن.. دنیامون تَه نداشته باشه.. گِرد ِ گِرد.. هرچی بریم تموم نشه.. مثه آدم و حوا که خودشون بودن و خدا..
 

پ.ن: هیشکی جز "ما" به دادِ ما نمیرسه.. پس بیا یه من باشم.، یه "تو"..

نظرات ()



.. Take It Easy.!..
نویسنده: شمیم - ۱۳٩٠/٧/٧

هیچی زودتر از آهنگ گوش کردن با صدای بلند تو گوشم و خط خطی کردنِ اینجا آرومم نمیکنه.. حتی دلداریای "تو".. انگار هیچی نبوده اصن.! نه اشکی.. نه جیغی.. نه نفرتی حتی.. هیچــی.. همرو میشوره میبره با خودش.. هیچ فرقی هم نداره زخمِ چی باشه.. کلن مُسکنِ خوبیِ واسه من.. آرام بخش تر از دیازپام و قرصایِ مسخره ایی که دکترا واسه آدم تجویز میکنن.! از این به بعد خودم واسه خودم تجویزِ سر خود میکنم.! روزی چند بار حتی.. نه جوابای خزعبل میشنوی ازش نه میشه گوشی رو قطع کنه روت و نه حتی داد بزنه سرت.! خلاصه که کلی آدم حال میکنه باهاش.. مطمئن باش اگه روزی کسی خواست بهت خیانت کنه چیزی و کسی جز بلاگم نیست..

پ.ن: اونقدر خسته ام که حالم از همه چی بهم میخوره.! نه واسه ماشینمون ذوق دارم.. نه خونمون و نه حتی وسایلی که چیدم توش.! هیچـــی.!

نظرات ()



..This Is Our Night..
نویسنده: شمیم - ۱۳٩٠/٦/٥

من.. "تو".. و یه بارونِ به موقع.. که بشوردمون.. پاکمون کنه از همه غصه ها.. بدونِ هیچ دغدغه ای دستِ همو بگیریم و زیرِ بارون بدوییم.. تو خیابونی که همه خیلی شیک و باکلاس توی ماشیناشون نشستن.. شیشه پاکناشونم اینور اونور میره طبقِ مسخره ترین قانونِ دنیا.! با چشمای از حدقه بیرون زده هم ما رو نگاه کنن و فکر کنن چقدر خوشبختن.. هیچ وقت اینقدر احساسِ خوشبختی نکردم.. اینقدر که تا صبح کنارت بیدار بمونم از ترسِ سرمایی که از تنت بیرون نرفته هی حواسم باشه پتو از روت کنار نره.. که بارونی که میخوره رو پشتِ بوم خوابتو بیخواب نکنه.. که از خواب میپری بگم عزیزم چیزی نیست آروم بخواب بارونـــه.. هیچ وقت اینقدر خوشبخت نبودم..

پ.ن: اونقدر نزدیکی بهم که نفساتو رو پوستم احساس میکنم.. که میتونم بلند داد بزنم خدا اینجـــــــــــــــــــــــــــاست به هیشکی نمیدمـــــــــــــــــــش.!!

پ.ن: راستی کنکورمم مجاز شدم.. باید منتظرِ مراحلِ بعدی باشم.. به کنکور عادت کردم و دیگه هیچ حسی نسبت به رتبه و این چیزا ندارم.!!

نظرات ()



..Todays Colour..
نویسنده: شمیم - ۱۳٩٠/٥/٢٩

خدایِ خوب و مهربونی که همه چیزو زودتر و راحت تر از اونی که بشه بهش فکر کرد جور کردی.، یه صبر و تحملی به من بده که این یه ذره راهِ مونده رم طاقت بیارم.. از حرفایِ مضحک جوش نیارم.، از کارای احمقانه ی بعضیا آرزویِ مرگ نکنم.. میدونم من لیاقتِ همه ی این چیزایی که الان دارم رو ممکنه نداشته باشم.. ولی همونجوری که تا الانش فقط تنها کسی که ازش چیزی رو خواستم خودت بودی بازم از خودت میخوام.. آرامـــش میخوام.. یه چیزی مثه یه خواب که وقتی چشامو باز کنم تموم شده باشه همه ی سختیاش.. خودم باشم و اون "تو" ی پیدا شدم و خودت.. سه تایی واسه خودمون زندگی کنیم.. تو پادشاهی کنی و ما بندگی.. قلبم از همه ی این بغضایی که توش تلنبار شده خالیِ خالی شه.. خودت میدونی توش چه خبره.. آشوبِ.. آشــوب.. چشامو میبندم و همشو تحمل میکنم تا وقتی خودت بگی.. بگی چشامونو وا کنیم.. بگی تمـــوم شد.. بگی وقتشه دنیایِ کوچیکِ خودمونو بسازیم.. بگی هرچی غُصه و بغض و گریه بود دیگه تموم شد.. من ایمان دارم به اون لحظه.. لحظه ی آرامـــش..

پ.ن: نمیگم کم آوردم چون رد پاهاتو میبینم کنارمون و دلم قرص و محکمه.. 

نظرات ()



..Cry, Singing., Screaming..
نویسنده: شمیم - ۱۳٩٠/٥/٥

         کاش اینقدر ترسو نبودم.، یه بار واسه همیشه تمومش میکردم میرفت.. هم "تو" راحت میشدی.، هم خدا.، هم دنیای لعنتیم تموم میشد.. یه وقتایی مثه الان احساس میکنم رسیدم تهِ تهِ دنیا.. اونقدر تو همون کوچه ی بن بستِ دنیا خودمو می کوبم به در و دیوار و خودمو زخمی میکنم تا آروم بگیرم.. هیشکی هم نیست کمکم  کنه.. نه راه در رویی.، نه یه آدمِ عوضی که یکی بزنه و تمومم کنه.. هیچی و هیچکس به دادم نمیرسه.. کاش این اتاقِ لعنتی که میشه تمومِ دنیام به بیرون هیچ راهی نداشت.. هیشکی صدامو نمیشنید.، هیشکی نمیتونست درشو باز کنه و بازخواستتِ کنه.. کاش میشد توش اونقدر جیغ کشید تا آروم گرفت.. کاش یه جایی بود که آدم بهش فرار کنه و هیشکی نتونه پیدات کنه.. خدایِ لعنتی آخه چرا هیچ راهی واسه فرار از این دنیایِ آشغالت واسم نذاشتی.. دلم آرامش میخواد.. دلم گریه ی بدون بازخواست میخواد.. دلم تمومِ چیزایی که نمیتونم بخوامو میخواد..

پ.ن: من میتونم دوریِ "تو" یی که ازت یه بُت ساختموم تحمل کنم.، آره میتونم لعنتی..

نظرات ()



..World Is Mine..
نویسنده: شمیم - ۱۳٩٠/٤/٢٢

وقتی هرچی از خدا میخوام زودی بهم هدیه میکنه.، وقتی با آرامش تو بغلِ "تو" میخوابم و به هیچی فکر نمیکنم انگار دنیا مالِ ماس.. اونوقته که فکر میکنی خدا دستشو آورده پایین و دستاتو گرفته.. اونقدر خیالت راحت میشه که از هیچی دیگه نمیترسی.. حتی از دوچرخه سواری تو پیستِ تاریک و خلوت.. چون غیر از اونکه یه مردِ واقعی کنارت داری.، خدا هم پشتِ سرِ دوتاتون مواظبِ همه چی هست.. حتی دیگه از مرگ هم نمیترسی چه برسه به این چیزای کوچیک و مضحک.. حتی شاید باورت نشه دیگه از نبونِ "تو" کنارم هم نمیترسم.!! نه اینکه اتفاق بی افته و نترسم ها.! نه.! آخه میدونی.؟ خودش یه شب آروم تو گوشم بهم قول داد که تا همیشه پیشم می مونی.. تازه مردونه ی مردونه هم باهام دس داد که مطمئن باشم هیچی جز اینی که قول داد واسم اتفاق نمی افته..


پ.ن: همه ی اینا شاید به نظر مضحک و بچگونه به نظر برسه ولی واقعاً واسه من اتفاق افتاد.. نه تو خواب و رویا.. تو واقعیتِ محض..

نظرات ()



.. Shut Up & Hug Me..
نویسنده: شمیم - ۱۳٩٠/٤/٤

کاش همه چیز به همون سادگی که واسه همه قابلِ هضمه واسه منم می بود.! دلم اونقدر واسه نداشته هام تنگه.، اونقدر زیاد که یه وقتایی آدمو از پا میندازه.. دلم بابا بزرگ میخواد.. از اونایی که ته ریشش آدمو اذیت میکرد.. از اونا که شم شم صدات میکرد.. از اونا که صبحِ زود با اون پا دردش تا مترو میرسوندت.. از اونا که موقعِ خواب بهت زل میزد.. دلم مهمونی میخواد.. از اونا که همه ی بچه ها دورِ هم بودن و میزدن تو سر و کله ی هم.. از اونا که تا صبح خواب نداشتیم..  از اونا که هرکی ساکت تر بود جایزه اش شکلات بود.. از اونا که بابا از خواب پا میشد و میگفت صدات تا 10 تا کوچه اونورترم میره.. دلم مسافرت میخواد.. از اونا که کلی آدم میچپیدن تو یه ماشین ولی اونقدر خوش می گذشت که اصلاً نمی فهمیدی کی رسیدی به مقصد.. از اونا که هرچی دلت میخواست و واسش گریه میکردی میشد ماله تو.. از اونا که تا یه هفته بعد از مسافرت تو گوشات و جیبات و ماشین پرِ شن بود.. از تمومِ اونا که فقط کلی عکسِ یادگاری مونده ازش..

پ.ن: نمیدونم چی شد که روزِ خوبم اینجوری تموم شد.!!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »